wall_58386_38566949

پسر گرسنه اش می شود ،
شتابان به طرف یخچال می رود در یخچال را باز می کند
عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد ...
کمی آب در لیوان می ریزد
صدایش را بلند می کند ،
" چقدر تشنه بودم "
پدر این را می داند
پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...
نظرات شما عزیزان: